خرافات و تابوها و شایعه های بی اساس همانطور که میدانید از جمله موانع ای است که همیشه سد راه  تعالی فرهنگی یک جامعه میباشد .صادق هدایت بزرگ در این باره در کتاب نیرنگستان اهتمام تمام ورزید.چرا که وظیفه یک روشنفکر در جامعه خود نشان دادن روش صحیح تجدد و توسعه  میباشد.از این رو به نظر من وظیفه یک وبلاگ نویس متعهد پرداختن به این امور میباشد و اینکه به سهم خود قدمی هر چند ناچیز در این راه بردارد.بنده حقیر نیز سعی کرده  قدمی هر چند بسیار کوچک بردارم .همانطور که گفتم شایعه و خرافات از جمله ویروس های رایج یک جامعه ای  در حال گذر از فرهنگ فئودالی به سمت صنعتی و مدرنیته شدن است .شایعه خرافه گونه ای که من در غالب حکایت و داستان به ان اشاره میکنم از جمله این ویروسها است که در نوع خود بسیار جالب است ..

 

 

ميخواهم براي شما اهالي ذوق و طرب و هنر حكايتي نقل كنم كه خالي از لطف نيست .البته بسي مايه حيرت اين بنده حقير شد شايد شما هم انگشت در دماغ بمانيد.عارضم خدمت سروران عزيز حكايت و نقلي بس عجيب و غريب در طايفه ما از قرنها پيش وجود دارد. كه سرچشمه ماجراي اصلي است ما كه افتاديم سر خشت اين قصه را هم شناختيم.نقل است كه ميگويند جد پدري من فردي بنام ميراز كريم سلطان خان ميباشد كه از رجال و افراد معتبر در ميان خلق والله بوده .و كلي زن صيغه اي و رسمي و توي راه مانده داشته.وصد تا كور و كچل و گدا و گدول و رعيت از او حساب ميبردند.اسبي زيبا و تنومند از نژاد تركمن داشته .كه بسيار برايش عزيز و مايه مباهات بوده.چند تا مهتر شب و روز به او ميرسيدند با طويله يا حالا اصطبل جداگانه. خلاصه نور چشم كريم سلطان خان بوده.يك روز صبح كه طبق عادت معمول بعد از ناشتاي مفصل و گفتن چند تا ليچار اب نكشيده به اهل خانه ميرود سري به رخش خود بزند واحوال او را جويا شود و يالش را نوازش كند و در حالی که سيبيل خود را را تاب میدهد  دستي بسر وگوش حيوان بكشد ميبيند زبان بسته خسته و اه در بدن ندارد انگار ديشب را يكريز يورتمه رفته .خلاصه خان باشتين ناگهان كفري ميشود و يقه جر ميدهد مهتر ها را ميدهد به باد فلك و نان رعيت بيچاره را همان روز اجر ميكند و زمين را به اسمان ميدوزد.هر چقدر  مهتر ها را استناق كرد كه چه شده و اسب را كجا برديد اصلا چرا برديد ان مادر مرده ها اظهار بي اطلاعي كردند .كريم سلطان خان مهتر ها  را عوض كرده و بالاخره اتشش كمي فروكش ميكند.اما كجاي اي دل غافل كه فردا باز همين اش و كاسه بود.رس حيوان بيچاره را انگار كشيده بودند.پرده اي دماغش چنان باز و بسته ميشد كه انگار به شيخ پيش نماز قريه سواري داده.خلاصه دوباره همان ماجرا ميشود .يقه جر دادن و فلك زدن مهتر هاي نگون بخت و اجر شدن نان مردم و عوض شدن انها و الخ.اما باز گشايشي حاصل نشد واين گره كور با هيچ نيش و  انگشتي باز نشد كه نشد.اسب زيبا و رخش گونه خان روز به روز تكيده  و ريغو تر  و بدنبال ان خان هم زهوار دره رفته وچلغوزتر.انگار كه روزي پنچ سير ترياك ميكشد.در همين اثنا بود كه زن دومي خان كه حسابي پاچه ورماليده  و خشتك روزگار را دستش داده بود و سرد و گرم ان را به اصطلاح چشيده بود.گفت اين كار از ما بهترون است بايد تاس ريز و رمال و جن گير بياوريم.خان بيچاره هم كه راهي برايش جز اين نمانده بود قبول كرد.رفتند جن گير دهات را كه تا به حال صدتا ال و لولو و تخمه جن به تور انداخته بود را اوردند پاي قضيه.جنگير كه اسمش فكر كنم ميرزا فرج الله بود نظري مبسوط ارائه داد كه بله اين كار انس نيست بلكه جن است و از اين حيوان بيچاره يك تخمه جن سواري ميكشد .بايد شب پشت حيوان قير بماليد تا اينكه گير بيافتد.همين كار راه هم انجام ميدهند و البته از ترس هم كسي جرات نميكند تا صبح نزديك اصطبل برود.اما بامداد همه چيز كاشف به عمل امد.خان و اهل وعيالش با چشم هاي بابا قوري .ميبيند يه توله جن به سان فرشتگان كوچك ميكلانژ .يعني حسابي سفيد وتپل وبا يكتا پيراهني ژنده و نخ نما در حالي كه مفش اويزان است و طاس هم ميباشد پشت اسب گير كرد و هي تقلاميزند و جان ميكند كه خودش را خلاص كند.خان همچون فاتحي پيروز و با دلي پرخون و خشمي خانه مان سوز ميرود با چند تا پس گردني جانانه و سه چهارتا فحش كه به گوش كافر هم نرسد طفلي را از پشت اسب ميكند  و كسي را ميفرستد دنبال ميرزا فرج الله او هم سريع مي ايد ويك خط دعا مينويسد و سنجاق ميكند گوشه پيراهن ان طفلك بيچاره و به خان ميگويد از اين به بعد اسير و ابير شماست تا بخواهيد نوكرتان است و ميتوانيد از او خر حمالي بكشيد بشرط اينكه به هيچ وجه من الوجوهي اين را از او باز نكنيد. بچه جن بيچاره  هر چقدر سواري كشيده بود صدتا روي ان گذاشت و پس داد.از تميز كردن طويله و شستن ديگ و قابلمه پاي چشمه .ننوي بچه دماغو ها شدن كه يكسره ميخورند و پس ميدهند  ورميزنند.تميز كردن خانه ومشت مال خان و چاق كردن قليانش و حتي پخت وپز را انجام ميدهد.طوري كه زن هاي خانه كه يك ثانيه از حركت نمي مانند چون اگر همه چيز باب طبع خان نبود انها را با گيس از ميخ طويله اويزن ميكرد حالا مينشستند كنار هم باد زير دامن مي انداختند و سر كتاب باز ميكرند و حكايت يوسف وزليخا را نقل ميكردند.جن بيچاره هم  تبديل شده بود به اسب عصاري.تا اينكه يك روز نيرنگي سوار ميكند و دختربچه ای را در قبال چند اب نبات قيچي تطميع ميكند و اوهم سنجاق دعا را باز كرده وجن هم فلنگ را به شلنگ ترجيح داده و ميزند به چاك جعده.اما قبل از اينكه گم و گور شود ميرود بالاي تپه  مشرف به دهات و  نفريني بي پير به اهالي روستا مخصوصا اهل بيت خان ميفرستد.كه  چشم پشت گوش را ببيند ولي خانه شما رنگ تميزي نبيند.گاهي اوقات تصور ميكنم شايد به اين خاطر است كه اتاق من و حتي كل خانه اينقدر شلخته و ريخت و پاش است. نقل اين حكايت لازم بود تا بتوانم به نكته اصلي بپردازم. چند سال بعد گذرم خورد به گيلان مهد دليران .روزي با يكي دوستان گيلكم كه صحبت مان گل انداخته بود خواستم اين ماجرا طايفه اي را مطرح كنم همين كه دو سه كلمه گفتم جان شما نباشد جان شيخ بزرگ شهر ديدم بقيه قصه را تا اخر تعريف كرد.گفتم اين قضيه را تو از كجا ميداني گفت بين ما نيز چنين چيزي بوده.گفتم مگر ميشود گفت شايد بطور تصادفي برای هر دو طرف اتفاق افتاده باشد.بهرحال قانع نشدم ولي زياد پي گير ماجرا هم نشدم .تا اينكه باز اين قضيه از دهان دوست ديگري در شهر قوچان شنيدم او ميگفت چنين ماجراي براي جد مادريم اتفاق افتاده.جالب اينجا بود كه ماجرا ها در جزئيات با هم فرق ميكرد وگرنه اصل قضيه همان بود. جالبتر اينك اين دوست قوچاني گفت همين داستان را من از زبان كس ديگري در تهران شنيدم كه البته مدعي بود مربوط به پدر پدر بزرگ اوست..من كه همينطور در تعجب وحيرت فرو ميرفتم و هيچ توضيح جامعي براي اين قضيه نداشتم.به پدر و پيشكسوت هاي فاميل هم گفتم.اما جواب چه شنيدم اخه بچه تو انوفتا كجا بودي يا از قديما چي حاليته يا خواب ديدي خير باشه .يا تو جوني جاهلي چه ميدوني كريم سلطان خان كي بوده .دوستات غلط كردن با تو و.......خلاصه كلي سرخورده و تحقير شديم تا اينكه يك روز كتابي در باب خاطرات دربار ناصرالدين شاه ميخواندم.كه يك نويسنده درباري ان را نوشته بود  و متاسفانه اسمش يادم نيست .حكايت اينجور بود كه در اصطبل سلطنتي يك اسب عربي سياه فام بود كه بسيار براي شاه عزيز بود.بهترين مهتر را برايش استخدام كرده بود.مهتر با مهارت و دقت و ظرافت تمام اورا قشو و تيمار ميكرد و تمرين ميداد.شاه هفته دوسه مرتبه به اسب سر ميزد .اسب اسب مخصوص نخجيرگاه وشكار شاه بود.تا شاه صاحب قرانيه با شكوه و جلال سوار بر رخش تمام اهو و گوزنهاي بيچاره را كه برايش به درخت بسته بودند را شكار كند.اما اين مهتر ما فرزند منگلي داشت. پسري 10 يا 9  ساله  كه فسقلي و ريزه بود.زن اين مهتر سلطنتي فوت كرد بوده بچه هاي ديگرش هم هر كدام رفته بودند دنبال زندگي خودشان .او مانده واين تحفه نصف و نيمه الهي .از ان جا كه كسي را نداشت از فرزندش پرستاري كند در ساعاتي كه خانه نبود مجبور ميشد او را مخفيانه به قصر شاهي ببرد .يعني در خورجيني گذاشته و به كولش انداخته  و بعد  پنهاني برده در اتاقك متروك بقل اصطبل كه قرار بود خانه او شود پنهان كند.و به او كلي تاكيد كند كه به هيچ عنوان سرو صدا نكند.بعد طفلك بيچاره را با مقداري غذا انجا ميگذاشت و در را قفل ميكرد تا شب كه كارش تمام ميشد.از طرفي هم نميخواست اهل دربار متوجه فررزند ناقص الخلقه او شوند.چون شرمش مي امد.خلاصه كارش كه تمام ميشد برميگشت به همان اتاقك و شب را انجا ميخوابيد .دو سه شب به همين منوال گذشت تا اينكه فردا صبح ديد سر اسب شاهي همان بلاي امده كه سر اسب سلطان كريم امده .تعجب كرد ولي عقلش به جاي قد نداد و به هول و ولا افتاد اما راه چاره را در اين ديد كه صدايش را نياورد چون فكر ميكرد همين امروز است.اما فردا و فردا همين مصيبت حادث شد وشه كش شهسوار با فر وجلال تبديل به يابوي پيزوري  شد.مهتر بي نواي بدبخت عاقبت اش شده بود عينهو عاقبت يزيد لعين نميدانست دور از جان شما چه خاكي بسر كند .به هر ترفند و فنوني كه ميدانست و به پنج  تن ال عبا و بيست و چهار هزار پيغمبر  و از جريس نبي گرفته تا امام زاده داود متوسل شد .با پوزش از مقام شامخ جناب نظامي گنجوي از هيچ كعبه ای اين در گشاده نشد .تا اينك به اونيز پيشنهاد دادند برود دنبال جن گير.مهتر بداقبال نيز از همه جا رانده و دو روز مانده به سركشي شاه از اصطبل رفت جن گير اورد و همان قضيه كه خودتان ميدانيد..اما نگهبانان ان حوالي كاخ كه جريان  را ميدانستند و شيفت شب بودند نيمه شب و زودتر از مهتر جن بچه را خفت كردند .چون نيمه شب بود و اوضاع و احوال فرق ميكرد و فرزند مهتر هم شمايلي عجيب داشت يقين كردند جن است و غريو شادي براوردند جن را گرفتيم .مهتر از خواب ميپرد و ميرود ببيند چه خبر شده . هرچي نوكر و خواجه محرم و نديمه و يوز باشي و اون باشي و اب حوض كش و نگهبان  و غيره دور چيزي حلقه زده بودند جمعيت را ميشكافد و ميبيند مرتيكه نر خر سيبل كلفت ششول به كمري پس يخه پسرش را گرفته و او هم مثل زائوي ال ديده مثل بيد بخودش ميلرزد و حراسان به اطراف نگاه ميكند.يكي ميگفت: خدا بدور جن يا ادميزاد .ديگر ميگفت به نظرم همان بچه جن است.كنيزكي دوربرش را فوت ميكرد ميگفت:هرچي هست فكر نكنم بچه ادم باشه .اين وسط نيمچه عاقلي هم پيدا شد كه گفت :بابا اين منگل مثل بچه همشيره مه.اين وسط مهتر بيچاره دو بمبي ميكوبد فرق سرش و با اه و فغان و گريه و زاري داد ميزند:اين نه نه مرده سگ پدر بچه من  جن نيست جن نيست حال روز مرا ديدي باز لام تا كام نگفتي الهي لال زير خاك بري.. اين ماجرا يك كلاغ و چهل كلاغ شد و اينطور بين عوام الناس جاري شد كه نصف شب ها از اسب شاه يك جن سواري ميگرفته حالا هم گير افتاده .از اين به بعد هر خورده خان و نصفه خان يا هر باباي كه ميخواست به نحوي ادعاي طبقه و جاه و جلال كند اين قضيه را به خودش تعميم ميداد.اسب مرا جن زده مثل اسب شاه .به نحوي  بين اقشار خاصي اين لاف مد شد .شد ماجراي كه فقط براي  بورژوا ها و افراد كله گنده اتفاق مي افتاد.چون اسب شاه را جن برد. بنابراين اسب جن بردن مد شد.و هركس سر اسبش چنين بلاي ميامد داراي روحيه هومايوني و مكنت و ستوت و جاه وجلال بود.از اينجا بود كه فهميدم چرا اين خاطره خانوادگي و طايفه اي در كل ايران سراسري است.بهر حال اين هم يك جورش است. تجربه و معماي با مزه و جالبي بود كه خواستم شما هم بي نصيب نمانيد.ايا در بين اجداد شما كسي هست كه چنين بلاي سر اسبش امده باشد

 

میلاد مهر ائین شهریور ۱۳۹۰

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 11:36 توسط میلاد مهرائین |