تبليغاتX
absurdite
این وبلاگ تحت این محتوا و  نام امرداد  دیگر به روز نخواهد شد.پایان کار احمقانه اش .این وبلاگ به اندیشه میپردازد ................

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 13:48 توسط میلاد مهرائین |

گزیده ای از رساله دلگشا اثر

شیخ دو عالم

 عبید زاکانی

 

شاشي هر درسي كه بخواند يك هفته تكراري كردي تا بياد گرفتي.يك هفته اين درس تكرار ميكرد كه  :قال االشيخ جلد الكلب الا يصلحه الدباغه))شيخ گفت:پوست سگ را دباغي نكو سازد))بعد از يك هفته كه پيش معلم رفت گفت:قال الكلب جلد الشيخ الا يصلحه الدباغه ))سگ گفت:پوست  شيخ را دباغي نكو سازد.

 

واعظي بر سر منبر مي گفت:هر گاه بنده اي مست ميرد.مست دفن شود و مست سر از گور بردارد خراساني در پاي منبر گفت:به خدا ان شرابايست كه يك شيشه ان صد دينار مي ارزد

 

واعظي بر منبر سخن مي گفت.شخصي از مجلسيان سخت گريه مي كرد.واعظ گفت:اي مجلسيان صدق از اين مرد بياموزيد كه اين همه گريه به سوز ميكند .مرد برخاست و گفت:مولانا من نميدانم كه چه ميگويي اما من بزكي سرخ داشتم ريشش به ريش تو مي ماند در اين دو روز سقط شد هر گاه كه تو ريش ميجنباني مرا از ان بزك ياد مي ايد گريه بر من غالب ميشود

 

شيخ شرف الدين درگزيني از مولانا مضد الدين پرسيد :كه خداي تعالي شيخان را در قران كجا ياد كرده است گفت:پهلوي علما انجا كه ميفرمايد ((قل هل يستوي الذين يعلمون)){بگو ايا دانايان با نادانان برابراند}

 

موذني پيش از صبح بر مناره رفت و ريدنش بگرفت.سفالي بيافت و بر ان بريد و به زير انداخت وگفت:يا اول الاولين  سفال بر سر شخصي امد گفت:اي مردك اول الاولينت اين است اخرالاخرينت  چه خواهد بود

 

لري در مجلس وعظ حاضر شد واعظ بگفت:صراط از موي باريكتر از شمشير تيز تر و روز قيامت همه كس را بر ان بايد گذشت.لري برخاست وگفت:مولانا انجا هيچ دايزيني يا چيزي باشد كه دست در انجا زنند گفت:نه. گفت:نيك به ريش خود مي خندي والله مرغ باشد نتواند گذشت

 

 خطيبي را گفتند:مسلماني چيست؟ گفت:من مردي خطيبم مرا مسلماني چكار

 

گزیده ای از رساله صد پند

 

 

سخن شيخان باور مكنيد تا گمراه نشويد و به دوزخ نرويد

دست اردت در دامن رندان پاك باز زنيد تا رستگار شويد

دختر فقيهان و شيخان و قاضيان و عوانان مخواهيد .اگر بي اختيار پيوندي با ان جماعت اتفاق افتاد عروس را به دبر بريد تا گوهر بد به كار نياورد و فرزندان گدا و سالوس و مزور و پدر و مادر ازار از ايشان در وجود نيايد

دختر خطيب را در نكاح مياوريد تا نا گاه خركره نزايد

شيخ زاد گان را به هر وسيله كه باشد بگائيد تا حج اكبر كرده باشيد

بر پاي منبر واعظ بي وضو تيز مدهيد كه علماي سلف جايز ندانسته اند

                                                     

                                                 ملحقات

متعلقات قاضي:

القاضي:انكه همه او را نفرين كنند

المندفه:دستار قاضی

العذبه:دم او

نايب القاضي:انكه ايمان ندارد

الوكيل:انكه حق را باطل ميكند

العدل:انكه هرگز راست نگويد

اصحاب القاضي:جماعتي كه گواهي به سلف فروشند

طالب زر:هم نشين او

البهشت:انجه نبيند

الحلال:انچه نخورد

مال الا يتام و الا وقاف:انچه بر خود از همه چيز مباح تر ميداند

چشم قاضي :ظرفي كه به هيچ پر نشود

الوخيم:عاقبت او

بيت النار:داالقضا

النا انصاف:حاكم اوقاف

الواجب القتل:تماغچي

المشرف:دزد

المستوفي :دزد افشار

البياع :جيب بر

المحتسب :دوزخي

الاسفسهالار :انبار دزد

العسس:انكه شب راه زند و روز از بازاريان اجرت خواهد

الغماز:منشي ديوان

 

  

در مشايخ و ما يعتعلق ان:

الشيخ:ابليس

الجحش :شيخ زاده

عله المشايخ:معروفه

التبيلس :كلماتي كه در وصف دنيا گويند

الوسوسه:انچه در باب اخرت گويند

المهملات:كلماتي كه در معرفت راند

الهذيان :خواب و واقعه او

اشيطان:اتباع او

الحاجي:انكه دروغ به كعبه خورد

عتبت شيطان:استانه او

الرشوه:كارساز بيچارگان

السعيد:انكه هرگز روي قاضي نبيند

شرب اليهود:معاشرت قاضي

الخطيب:خر

المقزي:كون خر

المعلم:احمق

الواعظ:انكه بگوبد  ونكند

النديم:خوش امد گوي او

 

در ارباب و اصحاب پيشه:

البازاري:انكه از خدا نترسد

البزاز:گردن زن

الصراف:خرده دزد

الخياط:نرمدست

الامام:نماز فروش

العطار:انكه همه را بيمار كند

الطبيب:جلاد

الكذاب:منجم

المندبور:فال گير

الكشتي گير :تنبل

الحمامي:تمغاچي جناع

الدلال :حرامزاده

رجل فافا :انكه با زنش وفا نكند

 

 

و دیگر تعلقات زندگی

الخاتون:انكه معشوقه بسيار دارد

الكدبانو:انكه به يك عشق قانع نباشد

الخانم:انكه جماع به رايگان دهد

الخدا :خوان يغما

الرسول:خير خواه دشمنان

الفرشته:چغل مخفي

الوزير :لعنتي

المنصبدار:مبغوض همه كس

النواب:مجموعه تغافل

السردار:ريسمان جاروب

القاضي:ميخ در گل

المفتي:بي دين

الوكيل:مجتهد دروغ

المحدوم زاده:جد فروش

الشاعر:درذ سخن

المتفكر:تنها

الخواص :بند تنبان بدست

الجهل مركب:دو صوفي كه در يك جا باشد

البرادر:دشمن خانگي

المسلمان:قفا خوار همه كس

الكمياب:خادم اراده فهم

اليمان :نقد كيسه

النمكين:كون دولتمندان

الپاكدامن:زني كه يك دوست بيشتر ندارد

السوداگر:انكه خود در سفر باشد و زنش در خانه سر كار

الرمضان:به اميد بهشت در دوزخ غرقيدن

الريش:دست اويز متفكران

از سگ كمتر:صوفي كج خلق

الرباني:دلاك ريشدار

الحميم:عرق او

اسموم:نفس او

الزقوم:اجرت او

الناموزون:شعر تخمي عربي

الراستگو:دشمن همه كس

ملا:هميشه جنب

المعلم:بسيار كون داده

الحاتم:كون مفت داده

المحبت:ابتداي خبط

عشق :نهايت خبط

العاشق:ديوثي افسون

الذين:تقليد متقدسي

 

اما از انجای که در روزگار ما  ملحقات دیگر هم اضافه شده این بنده حقیر با الگو برداری کودکانه از رساله دلگشای شیخ دوعالم حضرت زاکانی و با کسب اجازه از این حکیم بزرگ و شما دوستان عزیز اینگونه اورده ام:

طبيب و متعلقات

 الطبيب:انكه خون مردم در شيشه كند و شكم انها پسا كند

الناموس:انچه كه او ندارد

الشفا:انچه كه در كار او نيست

چشم طيب:انچه كه در قاموس اون نيست

پرستار كون ستبر:همنشين او

سوپروايزر بد سرشت:هم خواب او

قحبه گزمه گريز:منشي اش

پول و جيفه:سا زو كارش

جان بني ادم:پشمانش

و‍ژدان:انچه كه خدايش نداد

دارو فروش:بی پدر

نگهبان دارالشفا:سگ پاي در

رئيس دارالشفا:از خدا بي خبر

پرستار و بهيار:مير غضب

بانوي طبيب و جراح حاذق:مكاشفه و مخنثي زير ميز چفت هم

دار الماليه دارالشفا: انجا كه جان مردم ميستانند بي هيچ هم و غم

درالشفا:سلاخ خانه طفل وسالمند و مرد و زن

 

 

در باب دانشگاه و ملحقات

دانشگاه:انجا كه دانش نيست

دانشجو:ان كه دنبال دانش نيست

استاد:انكه نميداند دانش چيست

كلاس:وادي چشمك و ناز و قر

خوابگاه:دار جا كشي

خوابگاه:جای دلدادگي

جزوه:نامه دلداده به معشوق خويش

پروژه مشترك:چيزي كه اخرش تخم حرام و بي عفتي است

درس استاد:تیز خر

درك دانشجو:تبارك الله هوش خر

شب امتحان:زمان بنگ و منگ

حراست:محتسب چشم ناپاك بي پدر

ازدواج دانشجوي:جشن كون دادگي

نمره:انچه نايد بدست مگر با رشوه و سكه وسيم وزر

 ملحقات ديگر هم اضافه خواهد شد.............

 

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 19:42 توسط میلاد مهرائین |

خرافات و تابوها و شایعه های بی اساس همانطور که میدانید از جمله موانع ای است که همیشه سد راه  تعالی فرهنگی یک جامعه میباشد .صادق هدایت بزرگ در این باره در کتاب نیرنگستان اهتمام تمام ورزید.چرا که وظیفه یک روشنفکر در جامعه خود نشان دادن روش صحیح تجدد و توسعه  میباشد.از این رو به نظر من وظیفه یک وبلاگ نویس متعهد پرداختن به این امور میباشد و اینکه به سهم خود قدمی هر چند ناچیز در این راه بردارد.بنده حقیر نیز سعی کرده  قدمی هر چند بسیار کوچک بردارم .همانطور که گفتم شایعه و خرافات از جمله ویروس های رایج یک جامعه ای  در حال گذر از فرهنگ فئودالی به سمت صنعتی و مدرنیته شدن است .شایعه خرافه گونه ای که من در غالب حکایت و داستان به ان اشاره میکنم از جمله این ویروسها است که در نوع خود بسیار جالب است ..

 

 

ميخواهم براي شما اهالي ذوق و طرب و هنر حكايتي نقل كنم كه خالي از لطف نيست .البته بسي مايه حيرت اين بنده حقير شد شايد شما هم انگشت در دماغ بمانيد.عارضم خدمت سروران عزيز حكايت و نقلي بس عجيب و غريب در طايفه ما از قرنها پيش وجود دارد. كه سرچشمه ماجراي اصلي است ما كه افتاديم سر خشت اين قصه را هم شناختيم.نقل است كه ميگويند جد پدري من فردي بنام ميراز كريم سلطان خان ميباشد كه از رجال و افراد معتبر در ميان خلق والله بوده .و كلي زن صيغه اي و رسمي و توي راه مانده داشته.وصد تا كور و كچل و گدا و گدول و رعيت از او حساب ميبردند.اسبي زيبا و تنومند از نژاد تركمن داشته .كه بسيار برايش عزيز و مايه مباهات بوده.چند تا مهتر شب و روز به او ميرسيدند با طويله يا حالا اصطبل جداگانه. خلاصه نور چشم كريم سلطان خان بوده.يك روز صبح كه طبق عادت معمول بعد از ناشتاي مفصل و گفتن چند تا ليچار اب نكشيده به اهل خانه ميرود سري به رخش خود بزند واحوال او را جويا شود و يالش را نوازش كند و در حالی که سيبيل خود را را تاب میدهد  دستي بسر وگوش حيوان بكشد ميبيند زبان بسته خسته و اه در بدن ندارد انگار ديشب را يكريز يورتمه رفته .خلاصه خان باشتين ناگهان كفري ميشود و يقه جر ميدهد مهتر ها را ميدهد به باد فلك و نان رعيت بيچاره را همان روز اجر ميكند و زمين را به اسمان ميدوزد.هر چقدر  مهتر ها را استناق كرد كه چه شده و اسب را كجا برديد اصلا چرا برديد ان مادر مرده ها اظهار بي اطلاعي كردند .كريم سلطان خان مهتر ها  را عوض كرده و بالاخره اتشش كمي فروكش ميكند.اما كجاي اي دل غافل كه فردا باز همين اش و كاسه بود.رس حيوان بيچاره را انگار كشيده بودند.پرده اي دماغش چنان باز و بسته ميشد كه انگار به شيخ پيش نماز قريه سواري داده.خلاصه دوباره همان ماجرا ميشود .يقه جر دادن و فلك زدن مهتر هاي نگون بخت و اجر شدن نان مردم و عوض شدن انها و الخ.اما باز گشايشي حاصل نشد واين گره كور با هيچ نيش و  انگشتي باز نشد كه نشد.اسب زيبا و رخش گونه خان روز به روز تكيده  و ريغو تر  و بدنبال ان خان هم زهوار دره رفته وچلغوزتر.انگار كه روزي پنچ سير ترياك ميكشد.در همين اثنا بود كه زن دومي خان كه حسابي پاچه ورماليده  و خشتك روزگار را دستش داده بود و سرد و گرم ان را به اصطلاح چشيده بود.گفت اين كار از ما بهترون است بايد تاس ريز و رمال و جن گير بياوريم.خان بيچاره هم كه راهي برايش جز اين نمانده بود قبول كرد.رفتند جن گير دهات را كه تا به حال صدتا ال و لولو و تخمه جن به تور انداخته بود را اوردند پاي قضيه.جنگير كه اسمش فكر كنم ميرزا فرج الله بود نظري مبسوط ارائه داد كه بله اين كار انس نيست بلكه جن است و از اين حيوان بيچاره يك تخمه جن سواري ميكشد .بايد شب پشت حيوان قير بماليد تا اينكه گير بيافتد.همين كار راه هم انجام ميدهند و البته از ترس هم كسي جرات نميكند تا صبح نزديك اصطبل برود.اما بامداد همه چيز كاشف به عمل امد.خان و اهل وعيالش با چشم هاي بابا قوري .ميبيند يه توله جن به سان فرشتگان كوچك ميكلانژ .يعني حسابي سفيد وتپل وبا يكتا پيراهني ژنده و نخ نما در حالي كه مفش اويزان است و طاس هم ميباشد پشت اسب گير كرد و هي تقلاميزند و جان ميكند كه خودش را خلاص كند.خان همچون فاتحي پيروز و با دلي پرخون و خشمي خانه مان سوز ميرود با چند تا پس گردني جانانه و سه چهارتا فحش كه به گوش كافر هم نرسد طفلي را از پشت اسب ميكند  و كسي را ميفرستد دنبال ميرزا فرج الله او هم سريع مي ايد ويك خط دعا مينويسد و سنجاق ميكند گوشه پيراهن ان طفلك بيچاره و به خان ميگويد از اين به بعد اسير و ابير شماست تا بخواهيد نوكرتان است و ميتوانيد از او خر حمالي بكشيد بشرط اينكه به هيچ وجه من الوجوهي اين را از او باز نكنيد. بچه جن بيچاره  هر چقدر سواري كشيده بود صدتا روي ان گذاشت و پس داد.از تميز كردن طويله و شستن ديگ و قابلمه پاي چشمه .ننوي بچه دماغو ها شدن كه يكسره ميخورند و پس ميدهند  ورميزنند.تميز كردن خانه ومشت مال خان و چاق كردن قليانش و حتي پخت وپز را انجام ميدهد.طوري كه زن هاي خانه كه يك ثانيه از حركت نمي مانند چون اگر همه چيز باب طبع خان نبود انها را با گيس از ميخ طويله اويزن ميكرد حالا مينشستند كنار هم باد زير دامن مي انداختند و سر كتاب باز ميكرند و حكايت يوسف وزليخا را نقل ميكردند.جن بيچاره هم  تبديل شده بود به اسب عصاري.تا اينكه يك روز نيرنگي سوار ميكند و دختربچه ای را در قبال چند اب نبات قيچي تطميع ميكند و اوهم سنجاق دعا را باز كرده وجن هم فلنگ را به شلنگ ترجيح داده و ميزند به چاك جعده.اما قبل از اينكه گم و گور شود ميرود بالاي تپه  مشرف به دهات و  نفريني بي پير به اهالي روستا مخصوصا اهل بيت خان ميفرستد.كه  چشم پشت گوش را ببيند ولي خانه شما رنگ تميزي نبيند.گاهي اوقات تصور ميكنم شايد به اين خاطر است كه اتاق من و حتي كل خانه اينقدر شلخته و ريخت و پاش است. نقل اين حكايت لازم بود تا بتوانم به نكته اصلي بپردازم. چند سال بعد گذرم خورد به گيلان مهد دليران .روزي با يكي دوستان گيلكم كه صحبت مان گل انداخته بود خواستم اين ماجرا طايفه اي را مطرح كنم همين كه دو سه كلمه گفتم جان شما نباشد جان شيخ بزرگ شهر ديدم بقيه قصه را تا اخر تعريف كرد.گفتم اين قضيه را تو از كجا ميداني گفت بين ما نيز چنين چيزي بوده.گفتم مگر ميشود گفت شايد بطور تصادفي برای هر دو طرف اتفاق افتاده باشد.بهرحال قانع نشدم ولي زياد پي گير ماجرا هم نشدم .تا اينكه باز اين قضيه از دهان دوست ديگري در شهر قوچان شنيدم او ميگفت چنين ماجراي براي جد مادريم اتفاق افتاده.جالب اينجا بود كه ماجرا ها در جزئيات با هم فرق ميكرد وگرنه اصل قضيه همان بود. جالبتر اينك اين دوست قوچاني گفت همين داستان را من از زبان كس ديگري در تهران شنيدم كه البته مدعي بود مربوط به پدر پدر بزرگ اوست..من كه همينطور در تعجب وحيرت فرو ميرفتم و هيچ توضيح جامعي براي اين قضيه نداشتم.به پدر و پيشكسوت هاي فاميل هم گفتم.اما جواب چه شنيدم اخه بچه تو انوفتا كجا بودي يا از قديما چي حاليته يا خواب ديدي خير باشه .يا تو جوني جاهلي چه ميدوني كريم سلطان خان كي بوده .دوستات غلط كردن با تو و.......خلاصه كلي سرخورده و تحقير شديم تا اينكه يك روز كتابي در باب خاطرات دربار ناصرالدين شاه ميخواندم.كه يك نويسنده درباري ان را نوشته بود  و متاسفانه اسمش يادم نيست .حكايت اينجور بود كه در اصطبل سلطنتي يك اسب عربي سياه فام بود كه بسيار براي شاه عزيز بود.بهترين مهتر را برايش استخدام كرده بود.مهتر با مهارت و دقت و ظرافت تمام اورا قشو و تيمار ميكرد و تمرين ميداد.شاه هفته دوسه مرتبه به اسب سر ميزد .اسب اسب مخصوص نخجيرگاه وشكار شاه بود.تا شاه صاحب قرانيه با شكوه و جلال سوار بر رخش تمام اهو و گوزنهاي بيچاره را كه برايش به درخت بسته بودند را شكار كند.اما اين مهتر ما فرزند منگلي داشت. پسري 10 يا 9  ساله  كه فسقلي و ريزه بود.زن اين مهتر سلطنتي فوت كرد بوده بچه هاي ديگرش هم هر كدام رفته بودند دنبال زندگي خودشان .او مانده واين تحفه نصف و نيمه الهي .از ان جا كه كسي را نداشت از فرزندش پرستاري كند در ساعاتي كه خانه نبود مجبور ميشد او را مخفيانه به قصر شاهي ببرد .يعني در خورجيني گذاشته و به كولش انداخته  و بعد  پنهاني برده در اتاقك متروك بقل اصطبل كه قرار بود خانه او شود پنهان كند.و به او كلي تاكيد كند كه به هيچ عنوان سرو صدا نكند.بعد طفلك بيچاره را با مقداري غذا انجا ميگذاشت و در را قفل ميكرد تا شب كه كارش تمام ميشد.از طرفي هم نميخواست اهل دربار متوجه فررزند ناقص الخلقه او شوند.چون شرمش مي امد.خلاصه كارش كه تمام ميشد برميگشت به همان اتاقك و شب را انجا ميخوابيد .دو سه شب به همين منوال گذشت تا اينكه فردا صبح ديد سر اسب شاهي همان بلاي امده كه سر اسب سلطان كريم امده .تعجب كرد ولي عقلش به جاي قد نداد و به هول و ولا افتاد اما راه چاره را در اين ديد كه صدايش را نياورد چون فكر ميكرد همين امروز است.اما فردا و فردا همين مصيبت حادث شد وشه كش شهسوار با فر وجلال تبديل به يابوي پيزوري  شد.مهتر بي نواي بدبخت عاقبت اش شده بود عينهو عاقبت يزيد لعين نميدانست دور از جان شما چه خاكي بسر كند .به هر ترفند و فنوني كه ميدانست و به پنج  تن ال عبا و بيست و چهار هزار پيغمبر  و از جريس نبي گرفته تا امام زاده داود متوسل شد .با پوزش از مقام شامخ جناب نظامي گنجوي از هيچ كعبه ای اين در گشاده نشد .تا اينك به اونيز پيشنهاد دادند برود دنبال جن گير.مهتر بداقبال نيز از همه جا رانده و دو روز مانده به سركشي شاه از اصطبل رفت جن گير اورد و همان قضيه كه خودتان ميدانيد..اما نگهبانان ان حوالي كاخ كه جريان  را ميدانستند و شيفت شب بودند نيمه شب و زودتر از مهتر جن بچه را خفت كردند .چون نيمه شب بود و اوضاع و احوال فرق ميكرد و فرزند مهتر هم شمايلي عجيب داشت يقين كردند جن است و غريو شادي براوردند جن را گرفتيم .مهتر از خواب ميپرد و ميرود ببيند چه خبر شده . هرچي نوكر و خواجه محرم و نديمه و يوز باشي و اون باشي و اب حوض كش و نگهبان  و غيره دور چيزي حلقه زده بودند جمعيت را ميشكافد و ميبيند مرتيكه نر خر سيبل كلفت ششول به كمري پس يخه پسرش را گرفته و او هم مثل زائوي ال ديده مثل بيد بخودش ميلرزد و حراسان به اطراف نگاه ميكند.يكي ميگفت: خدا بدور جن يا ادميزاد .ديگر ميگفت به نظرم همان بچه جن است.كنيزكي دوربرش را فوت ميكرد ميگفت:هرچي هست فكر نكنم بچه ادم باشه .اين وسط نيمچه عاقلي هم پيدا شد كه گفت :بابا اين منگل مثل بچه همشيره مه.اين وسط مهتر بيچاره دو بمبي ميكوبد فرق سرش و با اه و فغان و گريه و زاري داد ميزند:اين نه نه مرده سگ پدر بچه من  جن نيست جن نيست حال روز مرا ديدي باز لام تا كام نگفتي الهي لال زير خاك بري.. اين ماجرا يك كلاغ و چهل كلاغ شد و اينطور بين عوام الناس جاري شد كه نصف شب ها از اسب شاه يك جن سواري ميگرفته حالا هم گير افتاده .از اين به بعد هر خورده خان و نصفه خان يا هر باباي كه ميخواست به نحوي ادعاي طبقه و جاه و جلال كند اين قضيه را به خودش تعميم ميداد.اسب مرا جن زده مثل اسب شاه .به نحوي  بين اقشار خاصي اين لاف مد شد .شد ماجراي كه فقط براي  بورژوا ها و افراد كله گنده اتفاق مي افتاد.چون اسب شاه را جن برد. بنابراين اسب جن بردن مد شد.و هركس سر اسبش چنين بلاي ميامد داراي روحيه هومايوني و مكنت و ستوت و جاه وجلال بود.از اينجا بود كه فهميدم چرا اين خاطره خانوادگي و طايفه اي در كل ايران سراسري است.بهر حال اين هم يك جورش است. تجربه و معماي با مزه و جالبي بود كه خواستم شما هم بي نصيب نمانيد.ايا در بين اجداد شما كسي هست كه چنين بلاي سر اسبش امده باشد

 

میلاد مهر ائین شهریور ۱۳۹۰

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 11:36 توسط میلاد مهرائین |

 

اين روزا حال و روز خوشي ندارم.حوصله روده درازي ندارم.اونم وقتي كه گوش شنواي نيست .ساروماگو رماني نوشت به اسم كوري .يكي بايد اينجا پيدا شه رماني بنويسه به اسم كري.ميگن كري تو ما اپيدمي شده .مثل اضافه وزن و چشم ناپاكي و..........فكرشو كه ميكنم ميبينم حضرت حكيم ابولقاسم فردوسي واقعا نابغه بي همتاي بوده چون بدرستي عاقبت كارو پيشبيني كرده.دلم گرفت سري به شاهنامه زدم به يه قطعه برخوردم كه تكونم داد گذاشتمش اينجا چون خالي از لطف نيست .......................

 

نگه كن به شهري كه ويران شده است

كنام پلنگان و شيران شده است

 

مكن اشنا ديو را با روان

چو خواهي كه بختت بماند جوان

 

سر تخت را پادشاهي گزين

كه ايمن شود مور از او بر زمين

 

شنيدم از تازيان بيشمار

سپاهي همه رخ به كردار قار

 

بدين مرز ما رزم خواه امدند

اگر چند بي گنج و شاه امدند

 

چو با تخت منبر برابر شود

همه تيرگي سوي اختر شود

 

 

بد انديش گردد پسر بر پدر

پدر همچنين بر پسر چاره گر

 

 

ز پيمان بگردند و از راستي

گرامي شود ك‍ژي و كاستي

 

برنجد يكي ء ديگري برخورد

به داد و به بخشش كسي ننگرد

 

ربايد همي اين از ان  ان از اين

ز نفرين ندانند باز افرين

 

نه جنبش ء نه رامشء نه كوشش نه كام

همه چاره و تنبل و ساز دام

 

زيان كسان از پي سود خويش

به جويند و دين اندر ارند پيش

 

 

چو بسيار از اين داستان بگذرد

كسي سوي ازدگان ننگرد

 

بريزند خون از پي خواسته

شود روزگار مهان كاسته

 

دل من پر از خون شد و روي زرد

دهان خشك و لب ها شده لاژورد

 

چنين است رسم سراي درشت

گهي پشت به زين گهي زين به پشت

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 1:15 توسط میلاد مهرائین |

در اینجا سعی میکنم به ریشه های کهن دین زرتشت بپردازم

که زرتشت بر پایه ان دین خود را استوار کرد

که مربوط به ادوار نخستین جدای ایرانیان از هندوـارییان میباشد

یا به عبارتی دیگر خروج از استپ هایه خود از اسیایه میانه

شاید تاریخ گذاری برایه این سده کار دشواری است

چرا که  شواهد تاریخی امیخته با ابهام هستند

بس در اینجا به  این بسنده میکنیم که این دوران بس عتیق هستند

و مقارن با اقوامی همچون اندرونو و سین تاشا و..... غیره که همگی فرهنگی مادی

داشتند۰ در جهان بینی ایرانیان با ستان سعی میشد به هر شی و موجودی نوعی کیستی

و علم به ذات بدهند بنا بر این اصلی به عنوان مینوی را  تعریف  میکردند

که در ترجمه اوستای به ان روح یا روان نیز گفته میشود.

این اصل را برای تمام عالم بیانگر این هست  که هر موجودی داری یک مینوی میباشد

مثلا یک کلو خ دارای  مینوی خاک میباشد.

همچنین تمام صفات انسانی نیز داری مینویهای بخصوصی میباشند

در ان زمان برای مردم ایران سخن و تاثیر ان از اهمیت زیادی بر خوردار بود

از دیر باز مبالغه و مباحثه مینودند گوی با شمشیر سخن به پیکار میپرداختند

همراه این ذینمردانشان در خلوت و با الهام گرفتن از احساسات اسمانی

سخنانه قصاری میساختند که به ان(منثره) میگفتند که به (سنسکریت منتره)

هر یک از این سخنها دار یک مینوی بودند

اما مهم تر از همه دو شکل بیان بودند  یکی  از  اینها(میثره)میباشد که به معنای پیمان میباشد

که دارای مینوی قدرتمند وفوقلعاده نیک بود که مابین دونفر ودو قبیله بسته میشد

و بعدی (ورونه)میباشد که این هم مانند میثره سرشار از یک مینوی پاک وبزرگ میباشد

که معنی قول دادن یک شخص به شخص دیگرست مانند میثره جزء دسته اهورها قرار میگیرد

اعتقاد بر این بو د که با گفتن  هر کدام از انها مینوی شان هوشیار میشد تا مرا قب شکسته شدنشان

باشد .افرادی که انها را میشکستند مستجب مجازاتی سخت میگردیدند

کسی ورونه  ویا قول خود را میشکست توسط بزرگان به داوری گر فته میشد

انگاه که فرددر بی گناهی خود پا فشاری مینمود او را در اب فرو میبردند و اگر صادق بود

انتظار بر این میرفت مینوی ورونه او را برهاند

اما ازمون خطا برای   میثره اتش بود کسی که پیمان میشکست برایه اثبات بی گناهی خود

مجبور به عبور از میان اتش بود واگر خطا کار نبود مینوی میثره به او مدد میرساند و  به سلامت از اتش میگذشت

شاید داستان عبور سیاوش از میان اتش در خدای نامه از اینجا الهام گرفته شده باشد

پس در اینجا اب یاری رسان وعنصر ورونه هست و اتش متعلق به میثره

اما در اینجا یک پیچدگی بروز میکند و انهم مو ضوع مینوی  اب واتش است

که مینوی انها در  مینوی ورونه ومیثره جا میگیرد.بنا بر این اگر قبیله یا قومی پیمان میشکست

و قبیله که ستم دیده بود با  ان به پیکار میپرداخت و میثره را برایه یاری خود فرا میخواندند که بعد ها به

ان ایزد جنگ نیز گفته شد.

در یکی از یشتها فهرستی بلند بالا از میثرها گفته شده از جله پیمان ازدواج   عهد دوستی   همبستگی شاگردی با استاد.

میثره و ورونه بیانگر پاس داشتن عدل و قانون محوری در جامعه های نخستن هندوـارییای میباشد

اما گذشته از اینها ایزد ویا مینوی که   اهمیت بس زیاد و والای داشت  اهوره مزده میباشد که در ودایی

(ان اسوره)نامیده میشود که ان مینوی خرد و  هدایتگر تمام اندیشه ها و کنش هاست. شاید

در ابتدا فرض به این بود که اهوره مزده به عنوان مینوی خرد در دینمرد قرار میگرفت و او را مبدل به فردی

دانا وحکیم مینمود.دینمرد کسی بود که در یک قبیله قدر ت حکومت و   تصمیم گیری در ابعاد وسیع را به عهده داشت

اما اصل دیگری به نا م (اشه)تعریف میگردد.که پایه نظم و وظیفه قرار گرفتن مینوی ها در دل مردمان

و اداره امور جهان را بعهده داشت.مانند بارش باران گردش روز شب  تنوع فصلهاو.....

اگر خشکسالی یا سیل ودیگر مخاطرات طبیعی پیش میامد اعتقاد بر این بود که در اصل

نظم(اشه) اختلال بوجود امده و همه به همراه ایزدان باید سعی میکدند تا جلویه انرا بگیرند

ایرانیان باستان تمام مینویها را نیک میپنداشتند وهر یک راعهده دار بخشی از وظایف اشه

قلمداد میکردند  مثلا مینوی خورشید وظیفه شب و روز را به عهده داشت

در  امور    اجتماعی  مینویهای دیگر از   جمله(ایندره.ایندره مرد) که  احتمال میرود

از( میریا) که اصطلاح مردانی است که وظیفه حفاظت از گله ها و پس راندن حیوانات وحشی را

بر عهده داشته اند الهام گرفته شده. این مردان ایزد خود را بسیار گرامی میپنداشتند

ایزدی که خشنودی ان  در گرو اعمال جسورانه است

اما در مورد مینوی های پلید

ایرانیان باستان نظری خوش بیبانه نسبت مینوی دروغ داشتند

مینوی که قدرت ان کمتر از اشه است ۰ اما مینوی شری  که

نیروی زیادی داشت مینوی خشم است که او را با چوپ

دستی خونین تصور میکردند و دروغ یاور ان است

اما در مورد چگونگی ایجاد هستی باید  گفت نیاکان

مردم اوستای بر این باور بودند که اسمان از جنس سنگ است یا

از پوسته سختی است  به جنس صدف که  اب  در ان  ته  نشیت شده

خشکی ابتدا بصورت کلوخی از خاک بر سطح ان شناور بوده

که بعد کم کم وسعت گرفته سرزمین ها را شکل داده

انها بر این باور بوده اند که اجزاء ابتدایی   جهان از قبل بوده اند

یعنی بخودی خود وجود داشته اند.

اما در ذهن دینمردان ایرانی این تعریف فرق میکند

انها بر این باور بوده اند که ابتدا خورشید به حالت نیمروز بوده

و جهان حالتی ایستا داشته وپس از  قربانی هایی به حر کت درامده

ابتدا در ان گیاهی رشد کرده که بعد کوبیده شده و گاو که نماد افرینش جانداران  است

به همراه  مردی کشته شده و از ان سه زندگی پدید می اید

با توجه به  داوری  عنا صر مشترک سنت های دو ایین هندو و زرتشتی

این مطرح میشود مردم وظیفه داشتند سه بار نماز بگذارند و ایزدان را

ستایش کنند یکی در دمیدن افتاب نیم روز و پسین گاه ودر نگه داشتن

اتشدان و چشمه هاو جویبارها کوشا باشند. وبه برای مینوی انها قربانی کنند

یکی از رایج ترین عبادت انها (یسنه) است به این صورت در قطعه زمین پاکی

که به ان(پوی)میگفتند . همان ایجاد کیهان را به گونه ای نمادین باز سازی میکردند

به این صورت در انجا مقداری گیاه در هاون میکوبند  و اب در فدیه میگذاشتند و اتش در اتشدان   و بعد حیوانی را قربانی میکردند

تا عناصر  افرینش پاک و تقدیس گردند۰

نسبت به اخرت و مرگ در جامعه هندو -ارییان ترسی همه گیر حاکم بوده

زیرا که معتقد بودند بعد از

 مرگ فرد به دنیای تاریک زیرین منتقل میشود و بستگان فرد درگذشته  با نذورات سعی مینمودند

روان و مینوی او  به ارمش برسد اما بعد از جدای ایرانیان  از هندو ـارییان امیدی در دلشان

بوجود امد تا بواسطه دینمردانشان و نذورات انها از  سوق روان انها به علم  زیرین   مینوی انها

به عرش رفته   و مقرب ایزدان گردد۰ باید گفت تنوع اداب دفن و عقیده های متفا وت به

رستاخیز مردگان از بحث جدل و ناهمگونی عقاید در ان جوامع خبر میدهد  در نتیجه محیط خیلی بسته نبوده وجایه بیان عقاید نو بسط بوده و  عقاید زرتشتی حدودا  ازادانه ابراز وجود کردند

(در مطالب گفته شده سعی نمودم نکات کلیدی و مهم را بدور از جزییات زیاد ان که در حوصله خوانندگان

باشد بیان کنم برای اطلا عات بیشتر میتوانید به کتاب( ایین زرتشت کهن روزگار وقدرت ماندگارش) نوشته( مری بویس) مراجعه کنید

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 15:33 توسط میلاد مهرائین |

نبود هیچ روز؟

دم برو بچه های گروهان مقداد گرم

بالاخره از جهنم سرد خلاص شدیم

ولی افسوس که از گرمی دوستان جدا شدیم

نبود انکارد؟

نبود یقلبی؟

نبود صبحگاه؟

نبود بدو به ایست؟

نبود اکبر صف جمع؟

نبود تخمه مرغ و خیار شور؟

نبود....................

زنده باد حسین مرتضوی  احمد کاظم نژاد    مازیار کهن سال  ولی الله لاغری   پیمام محمدی

کاوه صوفی  سعید اقایی   پارسا قمبریان   همایون گران پاشا   مجید موذن   عبدالکریم لبیبی

نوید گرمابدری    علی اکبر کریمی        مسعود    هیوا   محمد کریمی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 10:29 توسط میلاد مهرائین |

اين سروده زيبا از بانوي فرزانه هما ارژنگي تقديم به تمام دوستان هم وطن (نوروز فرخنده باد )

نيايش نوروزي

الا اي اهواريي با فر و جاه

به فرمان توتابش هور و ماه

در اين روز نو از مه فرودين

به ايين جمشيد فرخنده دين

بگردان دل و ديده ام از گناه

بياموزم از نو دگر گونه راه

روان مرا از غم ازاد كن

بهين روزي ام بخش و دلشاد كن

 

اين سرورده ناچيز از من بي مقدار را تقديم ميكنم به تمام دوستان هم وطن (نوروز فرخنده باد)

نوروز دلبر شيرين

زپس كوهسار بلند

از پشت ان پير خمود

دلبر شيرين شد برون

گيسوانش در افق جاريست

چشمانش طالع خورشيد

نامش دختر جمشيد

نفسش ميشكند پندار زمين سرد

ميدواند نفس مهر در تن يخ زده خاك

پيچد اواي بيداري در تن تاك

جامه اش حرير سبز بهار

قامتش همچو سرويست كه سر سائيده است بر اسمان

بر لبش مدح مردمان

هفتمين زاده مهر

هفتمين فر جهان

نوروز روز شكوفايي جان

 

 

 

                      

اين روزها در دنياي ما اتفاقات ناگواري رخ ميدهد وما موقعي به استقبال نوروز ميرويم كه انسانهاي بيگناه زيادي كشته شده اند.و نوروز نبايد مانع همدردي

ما با ساير مردمان جهان بشود.همان فلسفه باستاني ايراني كه نوروز از ان تراوش كرده هميشه به ما سفارش نوع دوستي و دستگيري انسانها را ميكند

واين به نوعي حتي در فلسفه اخلاقي نوروز هم هست.اين بنده بي مقدار با اين تارنگار ناچيزم كه بازديدكنند هاي كمي هم دارد.با تمام وجود و از صميم قلب

براي برادران و خواهران مبارز مصري ليبياي بحريني يمني سوداني و.....ارزوي پايداري و پيروزي ميكنم.و به روح بزرگ وازاده اين ملت ها قبطه ميخورم. و بيداري را

به اين برادران و خواهران تبريك ميگم.ما ايرانيها كه هميشه در تاريخ و ادبيات و فرهنگ مان ازادگي و ازاد منشي ستوده شده.جا دارد به اين ملت ها ياري برسانيم و انها را ستايش و دوست خود بدانيم.من در برابر ازادگي اين ملت ها سر فرود مياورم.در همان لحظه كه ان مرد دلير بحريني با فرياد الله اكبر

سينه خود را سپر گلوله هاي مزدوران ميكند.در همان لحظه كه مبارزان ليبيايي در زير حملات شديد هوايي مقاومت ميكنند.همان لحظه كه مردم مصر زير

پمپاژ شديد اب ماشينهاي زرهی نماز جماعت برپا ميكنند.مبارزه در راه ازادي و ازاد منشي يكي صفات فقلعاده بزرگ انساني است به طوري كه انسان

به شوق رسيدن به ارمانهاي ازاد منشانه خود به پيشواز مرگ ميرود. اين روزها چهره سلطه طلبها به خوبي مشخص شد.انجا كه حكومت بر خلاف منافع شخصي انها هستند طرف دار مردم ان حكومت هستند و خودشان را حامي حقوق بشر ميدانند.و درجاي كه حكومت ها ضامن منافع انها هستند هيچ ترسي از قتل

مردم توسط اين حكومتها ندارند .به عنوان مثال خود بحرين .امريكا در بحرين يك پايگاه هواي عظيم دارد و دولت بحرين ضامن منافع امريكاست بنابر اين

ما ميبينم در برابر قتل عام مردم سكوت اختيار كرده.در مورد ليبي و...هم همينطور .با تمام وجودم از درگاه يزدان بزرگ براي اين خواهران و برادران

تمناي پيروزي ميكنم چون نتيجه ان بر چيده شدن اين كثافتهاي استعمارگر غربي از خاور ميانه عزيز ماست.بيش از اين از من ناچيز كاري ساخته نيست

در ادامه جا دارد همدردي كنيم با ملت زحمت كش و مقاوم ژاپن و اميدوارم دستگاه هاي مسئول كشورمان به نوبه خود به اين كشور كمك كنند.ولي من با شناختي

كه از اين مردم دارم.و با توجه به پشتكار و ممارستي كه از اين مردم سراغ دارم مطمئنم كشورشان را اباد تر و پيشرفته تر از قبل ميسازند واگرشهرهاشان

را در برابر زلزله مقاوم ميكردند اينبار در برابر سونامي مقاوم ميكنند.به اين مردم تسليت ميگيم و برایشان ارزوي صبر ميكنيم.

 

  

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 17:54 توسط میلاد مهرائین |

  فیروز اخرین سردار 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 20:9 توسط میلاد مهرائین |

 

فروهر وجود خود را دریابیم

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 1:48 توسط میلاد مهرائین |

تا كنون از منظر هاي گوناگوني نماد فروهر را تفسير وتحليل كرده اند .از ان به عنوان يك نماد ملي معنوي عرفاني و..... ياد شده است.حتي به اشتباه او را سمبول اهورامزدا نيز دانسته اند.ولي ميخواهم از اين فرصت پيش امده

استفاده كنم و بتوانيم نگاهي هرچند گذرا از چشمندازي ديگر به اين سمبول داشته باشيم.وان اشاره به تحليل روانشناسي فروهر است .ابتدا مقدمه درباره نمود ظاهری این نماد بیان میکنم. فروهر يا فروتي و فروشي نمادي است كه ريشه در تاريخ وفرهنگ ايرانيان دارد.يك مرد با شمايل اشرافي هخامنشي در حالي كه حلقه اي در دست دارد به گونه اي خاص بروي دو بال سوار است و يك شكل نيمه انسان و نيم پرنده را زنده ميكند .بالهاي افراشته ((كه بر اساس گفته برخي تعداد پرهاي ان بخشهاي متعدد اوستا را نمادينه ميكند)) نمايانگر تعالي ميباشد. در بسياري از فرهنگها و اسطورهاي ملل ديگر بال داراي چنين مفهومي است...حلقه اي كه در دست مرد هست نشانگر اتحاد دروني و فر است..فر يعني نور و موهبتي كه مزدا در نهاد بندگان صالحش قرار ميدهد.اما ان دو جسم عجيب كه متصل به انتهاي بالهاست و انگار به گونه اشاره به زمين دارد ميتواند نماد اعمال و كردار ناپسند باشد كه سبب سقوط معنوي انسان ميگردد ودر نهايت مرد نيز نشانگر انساني والا است كه به اوج معرفت رسيده و حلقه اتحاد روح و طبيعت را در دست دارد.سرانجام سه راس اصلي نماد يعني سر انسان و نوك دوبال ميتواند تدايي كننده هومتگاه هورشتگاه و هوختگاه (گفتار نيك كردار نيك وپندارنيك)باشد .و ان دو شيي كه

به انتهاي بالها وصل است نماينگر معكوس اين سه يعني دژمت دژوهوخت دژورشت (گفتار و كردار و پندار زشت)باشد....اين مقدمه را اوردم تا نشان دهم تحليلي كه از فروهر ميشود از اين جنس اما خيلي مفصل تر است.

به هر حال اينها برش بيروني فروتي هستند .فروتي كه به نظر من شايد زبر مرد ويلهام فردريش نيچه فيلسوف بزرگ الماني را به ما نشان ميدهد .چرا كه او نام شاهكار خود را كه در بردارنده موازين كلي سيستم فلسفي او بود ((چنین

گفت زرتشت ))گذاشت......

فردي مثل من كه از دانش هيچ اندوخته اي ندارد و همچنان نواموزي مبتدي است دوباره از مهمان عزيز اين وبلاگ اجازه ميخواهد قبل از اينكه به هسته اصلي و محتواي واقعي اين نماد از منظر علم روانشناسي اشاره كند .مقدمه در باب

بعضي از كشفيات روانشناسي و اللخصوص دانشمند بزرگ جناب اقاي كارل گستاو يونگ ((روان شناس سترگ سويسي)) كند زيرا براي درك محتواي روانشناختي فروهر لازم است..

علم روانشناسي و مكتب يونگ جنبه ها ي اسراميز و شگفت اوري از روان انسان معرفي كرده است كه براي اينكه بفهيم فروهر واقعا به ما چه ميگويد بايد با انها اشنا باشيم..ذهن انسان داري دوبعد است خود اگاه و ناخوداگاه ..

خوداگاه ان بعد از روان و درون است كه انسان نسبت به ان اشراف دارد..يا به قولي در زندگي روزمره و فعاليت اجتماعي كاركرد اصلي را دارد و داراي تحليلي منطقي نسبت به طبيعت پيرامون خود است..اين بخش محدود

ذهن پتانسيل ها و تواناي هاي محدودي از روان در اختيار انسان قرار ميدهد..اما ناخود اگاه بعد دوم ذهن ماست وبعد دوم روان را تشكيل ميدهد و داراي وسعتي بي انتها است .نسبت خوداگاه به ناخود اگاه مانند زمين به كيهان است.

ناخوداگاه مركز نيروهاي غريزي يا طبيعي است.بخشي كه به شكلي ناخوداگاه وپنهان با ما و محيط ما در اتباط است وهميشه به گونه كه خود نميدانيم بر ما تسلط دارد و اعمال و رفتار ما را ميتواند شكل دهد يا كنترل كند....

ناخوداگاه داري نيروها اسراميزي است كه اگر انسان بتواند با مكاشفه به ان دست يازد به سعادت ابدي دست پيدا ميكند..مبحث نا خود اگاه بسيار مفصل و پيچيده است و در اين ساعت و شرايط محدود نميگنجد .....

نا خود اگاه خود شامل دو بخش است يكي ناخوداگاه شخصي و دو ناخود اگاه جمعي... ناخود اگاه شخصي شامل خاطرات فراموش شده و انگارهاي واپس شده و...است.اما ناخوداگاه جمعي حيرت انگيز تر ازان چيزي است كه شما

فكرش رابكنيد بخش بكر روان انسان و دربردارنده كاتولگ و پلاك كارخانه سازنده انسان..اين بخش بطور كلي شمال اركي تايپها (كهن الگو) اناموس(نرينه روان (در روان زنانه)) انيما (مادينه روان (در روان مردانه)) و سايه است.

اينها بخشهاي از ناخوداگاه جمعي هستند و بشكلي غريزي و مرموز و پنهان بر انسان تسلط دارند و هركدام داري جنبه هاي منفي و مثبت قدرتمند هستند كه نوع خير و شر انها بستگي به خود انسان و يا بشكل دقيق تر به من

او دارد..هر كدام از اين قسمتها را اگر بخواهم توضيح دهم تا فردا صبح تايپ كنم كافي نيست بنابراين اشاره هرچند كوتاه ميكنم. اركي تايپها گرايشهاي غريزي و يا موروثي هستند كه ميتوان از انها به عنوان انديشهه هاي مشترك و غريزي خاص

بشر ياد كرد .مادينه روان جبه زنانه و يا طرف زنانه روان مرد است (زن درون مرد)) و نرينه روان هم جنبه مردانه و روان زن است..سايه جنبه پنهان از شخصيت انسان است و در بردارنده خصوصياتي كه فرد نسبت به انها بي زاراست

اين بخش شامل عقده ها واميال سركوب شده و كاستي ها نيز ميتواند باشد...اينها ميتوانند در زندگي روزمره ما در خلال رفتار و حتي اعمال ما بروز كنند..البته بصورت ناخوداگاه مثلا يكي از تاثيرات منفي مادينه روان در مردان ايجاد رفتار زننده و جلف است و يا گرفتار موهومات چون ارزوي اغوش گرم يك فرشته و يا يك الهه زميني و....است.يا در مورد كهن الگو ها...مثلا كهن الگوي قهرمان يك گرايش و يا يك الگوي غريزي است كه بطور ماتقدم در ذهن ناخوداگاه بشر جا دارد و باعث ميشود فرد در زندگي اجتماعي جسارت داشته باشد و يا در دوره انتقالي بين كودكي و بزرگسالي به او كمك كند كه از تحت لواي والدين خارج شود و به او جرات وارد شدن به گروهاي جمعي را بدهد.

ناخوداگاه سازنده و ارايه دهنده نمايه هاي خوابهاي ماست...ناخوداگاه((منظور خواب است)) در غالب تصاويري تمثيل گونه و درهم و به شكلي رمز الود به ما پيامهاي ميدهد و اشكالات و كمبودهاي شخصيتي و گرههاي رواني ما را گوشزد ميكند ..

تمام اين عوامل ناخوداگاه كه من نام بردم در خواب درغالب نماد و تصاوير خاص بروز ميكند..مثلا يك دختر بچه در خواب يك مرد ميتوان نماينگر انيماي او باشد يا بروز تصوير يك دره در خواب ميتواند نماد سايه باشد..

ما ميتوانيم سيستم رواني را به به يك كره تشبيه كنيم قسمت محدودي كه در روشناي قرار گرفته معرف خوداگاه و هسته كه در مركز كره قرار گرفته (من) و بقيه كره معرف ناخوداگاه است.. من با خود فرق دارد

خود شامل تماميت رواني و كل كره است كه من ميتواند نسبت به وسع خود نسبت به ان شناخت داشته باشد.خوداگاه از اين رو محقق شده چون من نسبت به ان يا بهتر بگويم نسبت به بخش خيلي محدودي از كره شناخت پيدا كرده..

اين هسته اصلي روان يا خود است كه سازنده رويا يا خوابهاي ماست و حركت منظم وهدفمند انها از او ناشي ميشود..هسته اصلي روان در بر دارنده راز وجود انسان و هستي و بگونه اي شگفت اور با طبيعت هماهنگ

است..عنصري فوق طبيعي كه ميتواند سبب بالندگي و رشد رواني وبصيرت انسان شود...خود اغلب با ارايه نمايه هاي در خوابها به ما پيغامهاي ميدهد .پيغمهاي سازنده و مشكل گشاي زندگي و روان.ولي ما اغلب نسبت

به اين دوست خردمند دروني بي توجه هستيم و به خوابهاي خوده وقعي نميگذاريم..و اسير خوداگاه سرد و محدود و عاري از جريان اصلي زندگي هستيم...خوداگاهي كه در بند نمايه هاي مصنوعي دنياي بيرون است..

خود اگاهي كه هميشه تصويري فريبنده از دنيا به ما القا ميكتد..همين گرايشات امروز خوادگاه است كه باعث ميشود ما ازنيروهاي طبيعي و سازنده درون خود غافل شويم و خود(هسته اصلي روان)خودش را از چشم ما پنهان

كند .ميزان ارتباط با خود بستگي به ميزان درك ما نسبت به ان و توجه به پيغامهاي انست كه از طريق خواب به ما ميدهد....و اينكه از خواستهاي كاذب و قيود روزمرگي و دنياي ماشيني خود را رها كنيم و با مكاشفه عميق

به ارتباط با اين بخش حياتي بپردازيم...اين عنصر گوهر بار وجود ميتواند ما را رهنماي كند و مسير اصلي حيات را به ما نشان دهد .ميتواند به ما قدرت و معرفت بخشد.ميتواند اسرار را بر ما هويدا كند...

انسانهاي بدوي كه بيشتر با طبيعت درتعامل هستند درك قوي تري نسبت به تماميت رواني خود دارند..مثلا مردمان بومي ناسكاپي به وجود انساني بزرگ در درون خود معتقدند و ان را ((ميستا ابو))مينامند و يونيانيها در مواردي ان را( انتروپوس) ناميده اند.

ناسكاپي ها از طريق خواب خود با او ارتباط برفرار ميكنند واو به انها روش درست دروني و بيروني را نشان ميدهد..مثلا از طريق خوابهاي خود ميفهمند كي باران ميبارد.چه فصلي براي شكار مناسب است..

يا از طريق خوابهاي كه ميبينند صدا هاي تقليد ميكنند كه ميتواند حيوانات را گول زده وشكار كند..اين هسته اصلي روان با كائنات اميخته است و هماهنگ است...بشر بشكلي ناخوداگاه هميشه خواسته است

اين عنصر مركزي روان خود را به شكلي نمادينه كند..مثلا يوناني ها از ان به عنوان (دايمون)

هندي ها (كيريشنا)  و مصري ها (با) ياد ميكنند..در غالب اسطورها و افسانها بشر ان را به شكل هاي گوناگوني

سعي كرده نشان دهد.مثلا اسطوره كيومرث ما ايرانيها .كيومرث نماد خود و تماميت رواني است...يا پان كوي چيني ها...و هزاران مورد ديگر..اين هسته رواني هميشه مورد توجه دانشمندان و عارفان و فيلسوفها

بوده...شيخ اشراق واقف به اين بخش از وجود بود و از ان به عنوان اشراق روح ياد ميكرد و ان را سر چشمه حيات و راز بزرگ زندگي ميدانست....ما انسانها هميشه نسبت به كنشهاي ((خود))عكس العمل نشان ميدهيم

زيرا مفهوم اين هسته به شكلي خاص يا از طريق خواب يا الهام و...وارد سازو كار خوداگاه ماشده و ما دست خوش عكس العملهاي ميشويم كه بدرستي مفهوم ان را نميدانيم....مثلا من شعري گفتم به اسم قايقبان .وقتي در اين

شعر من اسم قايقبان را مياوردم بدرستي نميدانستم مفهوم ان چيست.. خوداگاه من سعي ميكرد با منطق خود مفهومي از ان ارايه دهد ولي من رازي نميشدم..((قايقبان در اين ساحل دور برافروزم با كلامم شعله كم نور تا كه از پيش چشمم ميروي

ازدحام خلوتي را بنگري))من رو به درياي درون خود ايستاده ام و منتظر ظهور هسته اصلي روان خود و ميتستابو هستم.. من بشكلي كاملا ناخوداگاه تماميت رواني را با قايقبان نمادينه كردم..

اين شعر معروف كه ميگويد اب در كوزه و ما گرد جهان ميگشتيم براستي بيانگر اين است كه حقيقتي كه ما بدنبالش هستيم در درون ماست ونه در دنياي خارجي...در ادبيات فارسي تماميت رواني با جام جهان نما نمادينه شده است..

يك قبيله سرخ پوستي ان را با سمبول ماندلا نشان ميدهند..حتي( خود) در فرش ايراني بصورت ترنج نمود پيدا كرده.....در مذهب زرتشت وجود به چند بخش تقسيم شده اهو ارون دئنا و متعالي ترين و اصلي ترين ان فروهر

فروهري كه شيخ اشراق با استناد بر ان اشراق روح را مطرح كرد....فروهر در واقع سمبول تماميت رواني و.هسته اصلي سيستم روان و راز زنده و نيروي اسراراميز درون است كه بطوري خاص در بافت درون وطبيعت شركت دارد..

خردمند و داناي مطلق كه به سر اكبر اگاه است....نقطه وصل تمام عرفا و سرچشمه جوشان شور و حيات كه بدست نمي ايد مگر در سايه مكاشفه و رهاي و بينشي خالص انهم با زدودن منيت از انگار هاي مدرنيته و از انساني بس انساني گريختند و به زبر مرد نيچه نزديك شدن...انسانها در طول تاريخ سعي كرده اند كه ابعاد ناخوداگاه خويش را نمادينه كنند و به انها صورتي خارجي بدهند ..بعضي ملل به عناصر دروني خود بشكل نمايه هاي دروني نگريستند

ولي بعضي انها را به دنياي بيرون انعكاس دادند.وجود كهن الگوي به اسم خدا شايد برامده از مفهوم خود و تماميت رواني باشد...حال ايرانيان اينطور زيبا (خود) را نمادينه كردند..حلقه كه در دست مرد است بيانگر اتحاد و انسجام و تماميت هسته اصلي روان است.كه ميتواند دو بال تعالي به انسان دهد در صورتي كه از انگارهاي عاري از شور و حيات خوداگاه گرفتار روزمرگي((دو شيي متصل به انتهاي بال )) خود را برهاند...بطوري كه

تمام منيت او در اين هسته خلاصه شود و بتواند وارد جريان سيال عالم معنا گردد كه من نام ان را ورطه منظور گذاشته ام...در اديان ابراهيمي به اين روشني تماميت رواني نمادينه نشده..الله در اسلام و يا يهوه در يهود

و روح القدوس در مسيحيت بيانگر خدا هستند بعنوان خالقي متعال و به نحوي خارج از واقعيت دروني انسان...ولي فروهر نماد اهورامزدا نيست .پس اگر نماد يزدان نيست بيانگر چه چيز ميتواند باشد...بيانگر اوج عرفا و اهل

كشف و شهود.همان كه نيچه جن دل مينامد(دينوزئوس) و از همين روست كه دل را بر عقل مقدم ميداند..و با اقتدار روبه فيلسوفان و انديشمندان خرد زده و خوداگاه محور مي ايستد و ميگويد بزرگترين چيزي كه انسان ميتواند تجربه

كند ساعتي است كه تمام ارزشها و موازين اخلاقي كه ذهن خوداگاه بيمارش برايش ساخته را پوچ بداند...و ما ايرانيان افتخار اين را داريم جز اولين مللي بوديم كه اين عنصر وجود را چنين نيكو شناختيم و دل مقدم بر خرد دانستيم... دوستان براي اطلاع وسيع تر به كتاب (انسان وسمبولهايش)نوشته دكتر يونگ مراجعه كنند..

                                             با نهایت فروتنی  توجه !!!!

  در صورتی که بر بنده منت گذاشتید و وقت پر ارزش خود را صرف
این چند خط نوشته بی ارزش من کردید ..برای این بنده حقیر نظر و پیشنهاد و یا انتقاد ارئه بدهید...با تشکر از دوستان فهیم (میلاد کریمی)

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 13:24 توسط میلاد مهرائین |